دیشب «غربزدگی» را ورق زدم، نه از سر تکلیف، از سر دلتنگی. دلم برای جلال آل احمد تنگ شده بود؛ برای آن صداقت بیپرده، آن خشم دلسوزانه، آن نگاهی که زخم را میدید و نمیترسید. و ناگهان حس کردم او برای امروز نوشته، نه برای شصت سال پیش. انگار زمان به اندازهی یک نفس کوتاه شده و ما هنوز همان آدمهاییم، با همان درد، اما در هیئتی تازه.
غربزدگی امروز دیگر آن شیفتگی ساده به ماشین و کالا نیست. آمده در خانهی ما، سر سفرهی ما، در جیب ما، در ذهن ما. آمده در همان گوشیای که صبح تا شب دستمان است. در الگوریتمهایی که بیصدا برایمان تصمیم میگیرند چه چیزی ارزش دارد، چه کسی زیباست، چه زندگیای موفق است. دیگر لازم نیست کسی قانعمان کند غرب بهتر است؛ الگوریتمها با تکرار، با تصویر، با لذتهای کوچک و زودگذر این کار را میکنند. و ما بیآنکه بفهمیم، داریم با معیارهای آنها خودمان را میسنجیم.
این غربزدگی نرم است؛ تحمیل نیست، بلکه تسلیم داوطلبانه است. از روی عادت، از روی خستگی، از روی بیحوصلگی برای فکر کردن. جلال آل احمد از «انسان هرهریمآب» نوشت؛ همان که به هیچچیز پایبند نیست، نه به شرق، نه به غرب، نه به خودش. امروز آن هرهریمآبی نه تنها در کوچهها، بلکه در ذهنها خانه کرده.
در ذهن کسی که برای هر پدیدهی بومی یک «اما» دارد، برای هر ایستادگی یک «هزینه-فایده»، برای هر ارزش یک «ببینیم جامعهی جهانی چه میگوید». اینها عزت ملی را «بار اضافه» میدانند، چون نمیشود در ترازنامه نشانش داد. عاشق غرب نیستند؛ بدتر، زندانی منطق اویند. فکر میکنند چون با عینک او نگاه میکنند، واقعبیناند. این همان خودباختگی پنهان است که جلال از آن میترسید؛ خودباختگیای در لباس «عقلانیت کاسبکارانه» که همهچیز را، حتی استقلال را، حتی حیا را، به عدد و رقم تقلیل میدهد.
و باز بدتر، غربزدگی رسانهای است که صحنهی زیست اجتماعی ما را به میدان جنگ تبدیل کرده. مسئلهی سادهای مثل پوشش، که روزگاری با ادب نانوشته حل میشد، حالا به دست الگوریتمها شده دوگانهی «عقبمانده/ضدمذهبی». الگوریتمها از این شکافها تغذیه میکنند؛ سودشان در همین است که ما را به جان هم بیندازند. و ما چه زود فراموش کردیم که «حیا» و «ادب» سرمایهی ملی ما بود، نه از سر اجبار، بلکه از سر احترام. این سرمایه را داریم در پای ابتذال وارداتی حراج میکنیم.
جلال به ما آموخت نقد غربزدگی دعوت به انزوا نیست؛ دعوت به ایستادن در جای خود است. ایستادنی نه با نفرت از دیگری، بلکه با روشنشدن نسبت خود با جهان. ما نیازمند عقلانیتی بومی هستیم که هزینههای عزت را سرمایه بداند، نه کسری بودجه؛ حیا را قدرت اجتماعی ببیند، نه محدودیت فردی؛ توسعه را کپیبرداری نداند، که آفرینش از درون بفهمد.
و این رسالت ماست؛ قلم جلال را دوباره به دست بگیریم. قلمی شجاع در خدمت حقیقت، نه ویرانی. قلمی که از زخمها بنویسد، نه برای گریستن، برای بیدار شدن بنویسد. جلال چراغ را روشن کرد تا خودمان را ببینیم. حالا نوبت ماست.










نظر شما